تبليغاتX
کــودکــانــه



برای دیدن جواب چیستان به ادامهء مطلب بروید

ادامه مطلب

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت توسط نــوک طــلایــــی |


شتر ديدي ، نديدي

مردي در صحرا بدنبال شترش مي گشت تا اينكه به پسر با هوشي برخورد . سراغ شتر را از او گرفت . پسر گفت : شترت يك چشمش كور بود؟ مرد گفت: بله . پسر پرسيد : آيا يك طرف بار شيرين و طرف ديگرش ترش بود ؟ مرد گفت : بله . حالا بگو شتر كجاست ؟‌پسر گفت من شتري نديدم .

مرد ناراحت شد و فكر كرد كه شايد اين پسر بلائي سر شتر او آورده و پسرك را نزد قاضي برد و ماجرا را براي قاضي تعريف كرد .

قاضي از پسر پرسيد . اگر تو شتر را نديدي چطور مشخصات او را درست داده اي ؟

پسرك گفت : در راه ، روي خاك اثر پاي شتري ديدم كه فقط سبزه هاي يك طرف را خورده بود . فهميدم كه شايد شتر يك چشمش كور بود .

بعد ديدم در يك طرف راه مگس بيشتر است و يك طرف ديگر پشه بيشتر است . و چون مگس شيريني دوست دارد و پشه ترشي را نتيجه گرفتم كه شايد يك لنگه بار شتر شيريني و يك لنگه ديگر  ترشي بوده است .

قاضي از هوش پسرك خوشش آمد و گفت : درست است كه تو بي گناهي ولي زبانت باعث دردسرت شد . پس از اين به بعد شتر ديدي ، نديدي !!

 

 

اين مثل هنگامي كاربرد دارد  كه پرحرفي باعث دردسر مي شود . آسودگي در كم گفتن است و چكار داري كه دخالت كني ، شتر ديدي نديدي و خلاص .

+ نوشته شده در چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت توسط نــوک طــلایــــی |

بهارم و بهارم

شادي با خود ميارم 

 

شكوفه هاي سفيد 

گل هاي تازه دارم

 

سه ماه دارم هميشه

فروردين اوليشه

 

ارديبهشت و خرداد

ماههاي آخريشه 

 


سلاااااام دوستای گلم
آغاز دوباره و زیبای بهار رو بهتون تبریک می گم . امیدوازم با آغاز سال جدید (سال 1388) سلامتی و برکت در خونتون رو بزنه  !
خیلییییی دوستتون دارم . ممنون از همگی کسانی که بهم سر می زنن

+ نوشته شده در جمعه سی ام اسفند 1387ساعت توسط نــوک طــلایــــی |

چشمه ي سحرآميز

 

 

روزی روزگاری  در یک جنگل بزرگ خرگوش کنجکاوی زندگی می کرد. یک روز، خرگوش کنجکاو درحال دویدن و بازی کردن بود که به چشمه ای سحر آميز رسید.

 

 خرگوش می خواست از چشمه آب بنوشد که ناگهان زنبوری خود را به خرگوش رساند و به او گفت: از این چشمه آب ننوش. هر كه از اين آب بنوشد كوچك مي شود.

اما خرگوش به حرف زنبور گوش نکرد و از آب چشمه نوشید.  خرگوش به اندازه ی یک مورچه، كوچك شد.

خرگوش خیلی ناراحت شد و از زنبور پرسيد: حالا چکار کنم؟ خواهش می کنم به من کمک کن تا دوباره مثل قبل شوم .

زنبورگفت: من به تو گفتم از این چشمه، آب نخور ولي تو توجه نكردي.

خرگوش پرسيد: حالا چه کار کنم؟

 زنبورگفت : توباید به کوه جادو بروی تا راز چشمه را کشف کنی. خرگوش و زنبور رفتند و رفتند تا به کوه جادو رسیدند.

خرگوش پرسيد: حالا باید چکار کنم ؟

زنبور گفت : تو باید جواب معمایی را که روی کوه جادو نوشته شده پیدا کنی.

خرگوش شروع به خواندن معما کرد .

معمای اول این بود: آن چیست که گریه می کند اما چشم ندارد ؟

خرگوش نشست و فکر کرد. ناگهان فریاد زد و گفت: فهمیدم، فهمیدم، آن ابر است .

 

 با گفتن این حرف خرگوش ، سنگی که معما روی آن نوشته شده بود كنار رفت و آنها داخل يك راهرو شدند ولي اتنهاي راهرو هم بسته بود و معمای دیگری روي ديوار نوشته شده بود .

معما این بود: آن چیست که جان ندارد ولی دنبال جاندار می گردد؟

خرگوش باز هم فکرکرد و گفت: فهمیدم تفنگ است.

 

 با گفتن جواب معما، سنگ دوم هم كنار رفت و غاری در برابر خرگوش ظاهر شد .زنبور به خرگوش گفت : تو باید به درون غار بروی . خرگوش به درون غار رفت و در آنجا چشمه ای دید که شبیه چشمه جادویی بود.

زنبور به خرگوش گفت که تو باید از این آب بنوشی. خرگوش از آب چشمه نوشید و دوباره به شکل عادی خود برگشت و از زنبور تشکر کرد. 

 زنبور گفت حالا راز چشمه را فهمیدی ؟

 خرگوش گفت: بله. من باید به تو اعتماد می کردم و چون مرا آگاه كرده بودي نبايد از آب چشمه می نوشیدم .

من ياد گرفتم كه به نصيحت دلسوزانه بزرگتران توجه كنم و به حرف آنها اعتماد كنم تا دچار مشكلي نشوم . آري راز چشمه اعتماد بود .

 

 

+ نوشته شده در شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت توسط نــوک طــلایــــی |

 من كه به اين قشنگي ام 

با پر و بال رنگي ام

يكه خروس جنگي ام

قوقولي قو قو

 

 

ببين ببين تاج سرم

ببين ببين بال و پرم

اين قد و بالا را برم

قوقولي قو قو

 

 

منم خروس خوش صدا

هميشه بانگ من به پا

 ببين مرا ببين مرا

قوقولي قو قو

 

 

دهم هميشه آب و دان

به مرغ و جوجه ها نشان

منم خروس مهربان

قوقولي قو قو

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت توسط نــوک طــلایــــی |



برای دیدن جواب به ادامهء مطلب مراجعه کنید

ادامه مطلب

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت توسط نــوک طــلایــــی |

گرگه ميره در خونه شنگول و منگول را مي زند و مي گويد،در را باز كنيد منم منم مادرتون غذا آوردم براتون

بزبزكها مي گويند: برو گرگ ناقلا ما آيفون تصويري داريم!!ا



اولي: من اين پازل را سه ساله تمام كردم

دومي : نه بابا !! چقدر طول كشيد؟

اولي : اتفاقا خيلي زود تمام كردم آخه رويش نوشته بود براي 3 تا 5 سال !!!!!



موشي به ماري ميرسد و به او مي گويد: دوست من ميشه از حرف (ش)استفاده نكني .

مار ميگه: باشه موشه



يك روز مظفر دم يك مغازه مي ايسته و مي خنده تا حدي كه قرمز ميشه، صاحب مغازه مي پرسه واسه چي مي خندي؟

مظفر ميگه : آخه اين جوك آخري را نشنيده بودم


يكي برنج تبرك مي خرد . در برنج رو كه باز ميكنه ميگه : پس آقا حميدش كو؟!!!!!

 


مادر : بيژن، من دارم ميرم بيرون به كبريت دست نزني ؟

بيژن : نه مادر ، فندك بابا پيش منه !!!



يك پرگار ضربه مغزي ميشه، مستطيل ميكشه !!!

 



اتوبوسي آرام از سرازيري پايين مي آمد و مردي بدنبال آن مي دويد. يك نفر گفت: فكر نكنم بتوني بهش برسي ، مرد جواب داد: دعا كن كه برسم، چون راننده اتوبوسم.


يكي استاديوم ميره بجاي اينكه فوتبال نگاه كنه به راست و چپ و بالاي سرش را با تعجب نگاه مي كرد

بهش مي گويند: چرا فوتبال نگاه نمي كني؟

ميگه : دارم دنبال كلمه ی زنده مي گردم  




يك نفر پدرش فوت ميكند مراسم هفتش شلوغ ميشود براي چهلمش بليط مي فروشد.



بريده جرايد: خواندن شعر مي تواند باعث كاهش ضربان قلب، آرامش عميق و تنفس منظم شود

دكتر به بيمار : پدرجان ، به نوه ات بگو روزي سه بار برايت شعر بخواند

 



از پدري مي پرسند : شما چند فرزند داريد؟

پدر : نمي دانم يك فرزند 50 ساله دارم يا 5 فرزند 10 ساله!!!



جرايد: مصرف ماهي باعث تكلم زودتر كودك مي شود

گربه به صاحبخانه : به خدا اين ماهي را براي خودم نمي خواهم . نسخه دكتره ، آخه بچه ام زبون باز نمي كنه!!!!!

 



معلم : ماه هاي خارجي را نام ببريد

شاگرد: فروردين ، ارديبهشت ، ....و

معلم : اينها كه فارسي اند

شاگرد : خوب ترجمه اشان كردم




+ نوشته شده در شنبه چهاردهم دی 1387ساعت توسط نــوک طــلایــــی |

قورباغه و گاو نر

قورباغه كوچولو به قورباغه بزرگي كه كنار بركه نشسته بود مي گفت: واي پدر،من يك هيولاي وحشتناك ديدم. او به بزرگي يك كوه بود و روي سرش هم شاخ داشت. دم درازي داشت و پاهايش هم سم داشت.

 

قورباغه پير گفت: بچه جان، اوني كه تو ديدي فقط يك گاو نر بوده است. آن خيلي هم بزرگ نيست و ممكن است يك كمي از من بزرگتر باشد.

من مي توانم خودم را به همان اندازه بزرگ كنم، تو مي تواني خودت ببيني.سپس خودش را باد كرد و باد كرد.

بعد از قورباغه كوچولو پرسيد: از اين هم بزرگتر بود؟

 

 

قورباغه كوچولو كه هيجان زده شده بود،گفت: خيلي بزرگتر از اين بود.

 

 

 

قورباغه پير دوباره خودش را بيشتر باد كرد و پرسيد: آن گاو نر هم اين اندازه بود مگه نه؟

و باز قورباغه كوچولو جواب داد: بزرگتر پدر، خيلي بزرگتر.

 

 

 

دوباره قورباغه پير نفس عميقي كشيد و خودش را بيشتر باد كرد و بزرگتر و بزرگتر شد. سپس به پسرش گفت: من مطمئن هستم كه آن گاو نر از اين اندازه بزرگتر نبود.

اما در يك لحظه قورباغه پير كه خودش را خيلي باد كرده بود تركيد.

 

 

بچه هاي عزيز يادتون باشد كه اونهايي كه خيلي خودخواه هستند و خودشان را بهتر از هر كسي مي بينند باعث از بين رفتن خودشان مي شوند.

 

+ نوشته شده در جمعه ششم دی 1387ساعت توسط نــوک طــلایــــی |

سلام به همهء دوستای گلم
21 آذر تولد من بود که متاسفانه توی اون روز نتونستم بیام و آپ کنم و امروز اومدم تا بگم که تولدمه !!!
من 7 ساله شدم .



خب به خاطر همین روز یه عکس از 4 سالگی خودم میزارم

Funny Pictures. Musical Autumn


خب اینم از کیک تولدم . امیدوارم که میزبان خوبی برای دوستای گلم باشم !!!


                                 Birthday Party

کیک تولد آبجی


ممنون از اینکه اومدید و تو مهمونی کوچکم شرکت کردید . خیلی دوستتون دارم 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت توسط نــوک طــلایــــی |

برای دیدن جواب به ادامهء مطلب مراجعه کنید
 
 

ادامه مطلب

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت توسط نــوک طــلایــــی |